تبلیغات
چاردیواری من - بت نفس از حکایات مثنوی مولانا
 
چاردیواری من
سرگرمی-تفریحی-ادبی/هوایت را که داشته باشم، بی گدار به هق هق می افتی!
درباره وبلاگ


سلام دوست عزیز!
به چاردیواری من خوش آمدید.
امیدوارم لذت ببرید!!!
در صورت تمایل به تبادل لینک در بخش نظرات سایت خود را معرفی کنید.
با سپاس
نظر یادتون نرود!!
www.4diwari.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : مدیر
نویسندگان
شنبه 8 تیر 1392 :: نویسنده : مدیر
بت نفس از حکایات مثنوی مولانا

زمان­های قدیم شاه ستمگری بود که خود را  پیرو آیین یهود می­دانست. او به عنوان یاری از دین خود، غیر یهودیان را با سخت­ترین شکنجه­ها می­کشت. به دستور او آتش عظیمی افروخته بودند و در کنار آن بت بزرگی قرار داده بودند و اعلام نمود که هرکس آن را سجده کند آزاد می­شود وگرنه باید در آتش بسوزد.

آری نتیجه­ی پیروی از هوای نفس، این گونه او را درنده خو کرد :

چون سزای این  بت  نفس او نداد          از  بت  نفسش  بتی  دیگر  بزاد
مادر بت­ها بت نفس شما ست           زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست

ندای ملکوتی

بی­رحمی این شاه ستمگر به جایی رسید که بانویی را همراه کودکش آوردند. او به آن بانو فرمان داد که بت را سجده کن، او که زنی پاک و با ایمان بود، از این فرمان سرپیچی کرد.
به دستور شاه، کودک او را در آتش افکندند و سوزاندند. زن با دیدن آن منظره ترسید و دلش لرزید به گونه­ای که خواست در ظاهر، بت را سجده کند، ناگهان ندای (ملکوتی) کودکش را (از درون جان و فطرتش) شنید که می­گوید :
من نمرده­ام ! زندگی شیرین و پر نشاط در این­جاست :


بفرما ادامه مطلب

زمان­های قدیم شاه ستمگری بود که خود را  پیرو آیین یهود می­دانست. او به عنوان یاری از دین خود، غیر یهودیان را با سخت­ترین شکنجه­ها می­کشت. به دستور او آتش عظیمی افروخته بودند و در کنار آن بت بزرگی قرار داده بودند و اعلام نمود که هرکس آن را سجده کند آزاد می­شود وگرنه باید در آتش بسوزد.

آری نتیجه­ی پیروی از هوای نفس، این گونه او را درنده خو کرد :

چون سزای این  بت  نفس او نداد          از  بت  نفسش  بتی  دیگر  بزاد
مادر بت­ها بت نفس شما ست           زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست

ندای ملکوتی

بی­رحمی این شاه ستمگر به جایی رسید که بانویی را همراه کودکش آوردند. او به آن بانو فرمان داد که بت را سجده کن، او که زنی پاک و با ایمان بود، از این فرمان سرپیچی کرد.
به دستور شاه، کودک او را در آتش افکندند و سوزاندند. زن با دیدن آن منظره ترسید و دلش لرزید به گونه­ای که خواست در ظاهر، بت را سجده کند، ناگهان ندای (ملکوتی) کودکش را (از درون جان و فطرتش) شنید که می­گوید :
من نمرده­ام ! زندگی شیرین و پر نشاط در این­جاست :

اندرآ مادر که اقبال آمده است               اندر آ مادر مده دولت ز دست
قدرت آن سگ بدیدی اندر آ                  تا ببینی قدرت و فضل خدا
اندر آیید ای همه ! پروانه وار              اندرین آتش که دارد سد بهار
اندر آیید ای مسلمانان همه               غیر عذب دین، عذاب است آن همه

این ندای ملکوتی آن چنان شوق و شور در میان حق پرستان افکند که گروه گروه به سوی آتش می­آمدند. آن­ها برای این­که بت را نپرستند خود را به آتش می­افکندند :

آن یهودی شد سیه روی و خجل           شد پشیمان زین سبب بیمار دل
کاندر آتش، خلق عاشق تر شدند            در فنای جسم صادق تر شدند

انچه در انتهای این داستان مولوی به ما توصیه می کند این است که کافیست لحظه ای انسان به ندای قلب خودش گوش کند و به حرارت عشق الهی که هم چون اتشی در وجود همه ی انسان های است تسلیم شود ان گاه هست که این بت نفس را شکسته و از قید و بند جسم مادی رها میشود و ان گاه معنای ازادگی را تجربه میکند...




نوع مطلب : مشاهیر ایران و جهان، ادبیات، 
برچسب ها : مولوی، مثنوی، مثنوی مولوی، حکایت،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 مرداد 1396 15:26
Appreciation to my father who stated to me concerning this webpage, this
website is truly remarkable.
جمعه 6 مرداد 1396 20:32
Hi I am so thrilled I found your blog page, I really found you
by mistake, while I was looking on Google for
something else, Anyhow I am here now and would just like to say thanks a lot for a fantastic post and a all round exciting
blog (I also love the theme/design), I don’t have time to go through it all at the moment
but I have book-marked it and also included your RSS feeds, so when I have time I
will be back to read much more, Please do keep up the great work.
جمعه 16 تیر 1396 22:45
I leave a response each time I like a article on a website or I have something to valuable to contribute to the discussion. Usually it is caused by the
sincerness displayed in the article I read. And after this article چاردیواری
من - بت نفس از حکایات مثنوی مولانا.
I was moved enough to create a comment ;) I actually do have
2 questions for you if you tend not to mind. Could it be only me or does
it seem like some of these comments come across like they are coming from brain dead folks?
:-P And, if you are posting at additional sites, I
would like to keep up with everything new you have to
post. Would you make a list every one of your shared pages like your linkedin profile,
Facebook page or twitter feed?
چهارشنبه 3 خرداد 1396 18:51
Awesome website you have here but I was curious if you knew of any forums that cover the same topics discussed in this article?
I'd really love to be a part of community where I can get responses from other knowledgeable people that share the same interest.

If you have any suggestions, please let me know.
Appreciate it!
جمعه 25 فروردین 1396 08:06
You can definitely see your expertise within the
work you write. The sector hopes for more passionate writers like you who
aren't afraid to say how they believe. Always follow your heart.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت